Tuesday, October 26, 2004

کریم به امریکا میرود

یاد ان زمونهای به خیر که کیف ما کوک بود. هر روز یک جایی میرفتیم هایکینگ بعد هم بر میگشتیم و راجب همه چی مینوشتیم. از مسائل بزرگ جهانی بگیر تا حکایت جونورهای جنگلهای افریقا .

اما چند وقتی هست که نوشتنمون نمیاد.

کامپیوترمون هک شد هیچی ننوشتیم. همه تزمون پاک شد هیچی ننوشتیم.

مهندس میر علیزاده گفت که بازیهای لیگ بعد از افطار برگذار شه و ما ننوشتیم که ای مهندس ای خورشید عالم افروز مشرق زمین برای بازی فوتبال نور لازمه و زیر نور مهتاب نمیشه بازی کرد.

بازی استقلال پرسپولیس هفتاد هزار تماشاچی بیشتر نیومد و ما هیچ تحلیلی ننوشتیم

حتی موقعی خوندیم که راستی راستی مهندس میخواد کاندید ریاست جمهوری بشه هیچی ننوشتیم

الان هم که داریم مینویسیم برای اینه که یک خبر خوندیم که کف کردیم. کریم باقری داره میره امریکا برای همیشه. موقعی که اولین بارها گل میزد ما بچه بودیم .به ملت میگفتیم که اقا کریم هم سن ماست اینجوری گل میزنه. موقعی که خداحافظی کرد ملت به ما گفتند که ببین پیر شدی و ما نتونستیم به هیچ کی حالی کنیم که بابا کریم داره زود خداحافظی میکنه! هنوز هم پست هافبک وسط تیم ملی خالیه. اخه من نمیفهمم که کریم باقری میخواد بره امریکا که چه کار کنه. بابا داش کریم مگه انگلیس نرفتی .مگه المان نرفتی. امریکا هم یک جایی مثل همون جاهاست دیگه. به خدا خبری نیست. مگه کریم خبر نداره که مدرسه فوتبال خاک پور یک محصل ایرانی هم نداره. کریم باقری هنوز هم شیش ماه تمرین کنه جزو بهترین های تیم ملیه اما میخواد بره امریکا خدا میدونه چی کار کنه. پرسپولیس قهرمان یک بازیکن داشت انهم میخواد بره

Sunday, October 17, 2004

اصحاب کهف

یک هفته دیگه هم گذشت. با حساب این یک هفته دیگه واقعا من پیر شدم. این هفته کامپیوترم بهم ریخت و من بعد از مدتها به ازمایشگاهمون رفتم. بچه های ازمایشگاه به کلی عوض شده بودند و ادمهای خیلی خوبی امده بودند. خلاصه من یک لحظه احساس کردم که در حقم واقعا ظلم شده و با این همه استعداد من باید یکی از اصحاب کهف میشدم

ماه رمضون هم شروع شد و من کیفم کوکه البته گاهی دل ادم میگیره. دلم برای سحریهای خونمون تنگ شده. یادمه همیشه میرفتم از پنجره های مختلف خونمون تعداد چراغهای روشن را میشمردم. هر سال تعداد چراغها کم میشد. تا حالا که دیگه یک پنجره بیشتر روبروی خونه من نیست و جلوش هم خاموش خاموشه

دلم کلی برای صدای اذان تنگ شده. یادمه یک درس توی کتاب فارسی یکی از سالهای مدرسه داشتیم که یک ادم توی غربت تنها ارزوش صدای اذان بود. من ان زمان به نظرم چقدر این داستان احمقانه میومد. مشکل کتابهای درسی ما اینه که نویسنده هاشون اصرار عجیبی دارند که بعضی چیزها را سالها زود به بچه ها یاد بدهند! البته ما هنوز به جز شنیدن صدای اذان ( که توی این دوره زمونه از جام جم ان لاین هم میشه گوش داد) ارزوهای دیگه هم داریم

Wednesday, October 13, 2004

مسافر کنکاکاف

بازی با قطر بازی خیلی سنگینی بود. اصلا ما کی تا حالا بازی سبک داشتیم که این دومیش باشه. امروز موقعی که میخواستم برم فوتبال دیدم کیف پولم با همه کارتهای توش نیست. به خودم گفتم حالا کیفمون به درک خدا کنه قطر را ببریم. هشت سال پیش من زمان بازی ایران استرالیا من توی بیمارستان دانشجو بودم. صبح بازی به یک مریض بستری بد حال گفتم حالت خوبه؟ گفت حال من به درک مهم اینه که استرالیا را ببریم

خلاصه امروز هم بردیم ولی حالا حالا ها باید بازی کنیم. همه هم این را میدونند که تیم ایران همیشه یک پای ثابت بازی "پلی اف" هست. این دفعه بازی "پلی اف" با قاره کونکاکاف هست که من یکی نمیدونم کجاست. البته به خاطر مافیای میمونها هر چند تیم از اسیا بره جام جهانی گروه ایران گروه سختی خواهد بود. فکر کنم این دفعه ایران کره جنوبی عربستان سعودی و بحرین سعودی هم گروه بشند


ولی امروز عجب بازی بود با قطر. یادمه هشت سال پیش موقع بازی ایران و قطر دروازه بان ... قطری گذاشت توی گوش خداداد عزیزی. بعد از هشت سال خداداد عزیزی به کمک وحید هاشمیان و مهدی مهدوی کیا جواب واقعا دندون شکنی به قطریهای دادند

ولی خداییش کار این برانکو از کارگری اجباری توی معدن سختره. مربی گری تیمی که دروازه بان فیکس و با تجربش موقع گرم کردن قبل از بازی اسیب میبینه شوخی نیست! اخر هم همه میگند این مربی هیچی حالیش نیست و غیرت بچه ها بوده که بردند. نمیدونم این کارشناسهای ما کی میفهمند به مربی تیمی "که با سه تا تعویض بازی باخته را بکنه برد" نباید حداقل فوش داد. به هر حال مهمترین خاصیت مربی گری تیم ملی ایران اینه که هیچ کی قبولش نداره ولی من فکر میکنم این برانکو مربی بزرگی هست. مسلما اشتباه هم میکنه ولی به نظر من بین همه مربی های دنیا بهترین مربی برای تیم ملی ایران برانکو ایوانکویچه. مهمترین حسنش هم اینه که خیلی خوش شانسه. خودش میگه که مهره مار داره









Saturday, October 09, 2004

اسب تراوا

تو کتاب خیلی قدیمی نوشتند که این جونور را اولین بار از چوب ساختند و خیلی خوشگل بود. مردم شهر نمیدونم چیچی که خیلی ساده بودند به فکر این که این اسب خیلی خوشگله بردندش توی شهرشون. اما ظاهر و باطن این اسب خیلی با هم فرق داشت. باطنش تو خالی بود یعنی کاشکی تو خالی بود. اسب تراوا زنده نبود ولی توی دلش موجوداتی بودند که زندگی را نابود میکردند درست مثل ویروس

خلاصه این اسب تراوا قدیمی بود که باعث شد شهر نمیدونم چیچی بسوزه. الان هم اسبهای تراوای جدیدی هم هستند که بطور دستی پست می شوند به کامپیوترها. اسب های تروا همیشه مترصد فرصت می مانند تا شرايط برای فعاليتشان فراهم شود ووقتی شرايط لازم بوجود آمد اسب تروا تخريب را آغاز می کند

بهترین راه برای مقابله با این جونور عجیب اینه که سعی کنی هیچی تایپ نکنی. ولی خودمونیم ها عجب جونورهایی عجیبی توی این دنیا پیدا میشند. مشکل تاریخی همه ویروسها از جمله اسب های تروجان اینه که هیچ کی نمیدونه انها زنده هستند یا نه

دروازه بان بی دفاع

براى‌ مصاحبه‌ با احمدرضا عابدازده‌ بهترين‌ بهانه‌ مى‌تواند بازى‌ حساس‌ و ديدنى‌ تيم‌ملى‌ فوتبال‌ کشورمان‌ مقابل‌ آلمان‌ نايب‌ قهرمان‌ جهان‌ باشد. کاپيتان‌ اسبق‌ تيم‌ملى‌ که‌ در مهم‌ترين‌ ديدار تيم‌ملى‌ کشورمان‌ در جام‌جهانى‌ 98 فرانسه‌ از دروازه‌ تيم‌ملى‌ محافظت‌ کرده‌ است‌ درارتباط‌ با اين‌ مسابقه‌ و حوادثى‌ که‌ پيش‌ از آن‌ براى‌ وى‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌ صحبت‌هاى‌ جالبى‌ را بيان‌ کرد که‌ خواندن‌ آن‌ خالى‌ از لطف‌ نخواهد بود

آنچه‌ در پى‌ مى‌آيد گزيده‌اى‌ از صحبت‌هاى‌ دو ساعته‌ احمدرضا عابدزاده‌ است‌ که‌ مى‌خوانيد: بازى‌ با آلمان‌ براى‌ من‌ خاطرات‌ جام‌جهانى‌ 98 فرانسه‌ را زنده‌ مى‌کند. هر چند اين‌ خاطرات زياد هم‌ شيرين‌ نيست‌ ولى‌ باتوجه‌ به‌ بازى‌ روز شنبه‌ (امروز) اين‌ خاطرات‌ بار ديگر براى‌ من‌ زنده‌ شده‌ که‌ آنها را بيان‌ مى‌کنم. من‌ 53 روز پيش‌ از آغاز جام‌جهانى‌ پايم‌ را عمل‌ کردم‌ تا شايد بتوانم‌ با آمادگى‌ کامل‌ از دروازه‌ تيم‌ملى‌ در جام‌جهانى‌ محافظت‌ کنم. در طول‌ اين‌ 53 روز خيلى‌ سختى‌ کشيدم

در اردوى‌ بروجرد اگر ملى‌پوشان‌ در طول‌ روز 3 يا 4 ساعت‌ تمرين‌ مى‌کردند من‌ فقط‌ 5 ساعت‌ در استخر نرمش‌ مى‌کردم‌ تا پايم‌ بهبود پيدا کند. صبح‌ها ساعت‌ 7 از خواب‌ بيدار مى‌شدم‌ و بدون‌ آنکه‌ کسى‌ متوجه‌ شود به‌ استخر مى‌رفتم. دستهايم‌ را مى‌بستم‌ بعد سعى‌ مى‌کردم‌ در آب‌ پاهايم‌ را به‌ صورت‌ دوچرخه‌ حرکت‌ دهم. مى‌دانستم‌ اين‌ کار خطرات‌ زيادى‌ دارد و حتى‌ ممکن‌ است در آب‌ خفه‌ شوم‌ ولى‌ اين‌ کار را انجام‌ مى‌دادم. اين‌ تمرين‌ 3 تا 4 ساعت‌ طول‌ مى‌کشيد بعد يک‌ ساعت‌ استراحت‌ مى‌کردم‌ و سپس‌ تا زمان‌ ناهار وزنه‌ مى‌زدم. بعداز ظهرها دوباره‌ اين‌ تمرينات‌ را تکرار مى‌کردم. غروب‌ نيز اکبر مالکى‌ مربى‌ دروازه‌بان‌هاى‌ تيم‌ملى‌ يک‌ ساعت‌ با من‌ کار با توپ‌ انجام‌ مى‌داد و من‌ در حالى‌ که‌ روى‌ زمين‌ مى‌نشستم‌ به‌ سمت‌ توپ‌ها حرکت‌ مى‌کردم. هر طورى‌ بود با تحمل‌ اين‌ فشارها خودم‌ را رساندم. يادم‌ مى‌آيد 5 روز پيش‌ از شروع‌ جام‌جهانى‌ به‌ صلاحديد مربيان‌ تيم‌ملى‌ يک‌ بازى‌ تدارکاتى‌ با يک‌ تيم‌ محلى‌ داشتيم‌ در آن‌ مسابقه‌ بايد 12 گل‌ مى‌خورديم‌ ولى‌ من‌ با تمام‌ قوا ايستادم‌ و گل‌ نخوردم

با تمام‌ اين‌ جريانات‌ به‌ فرانسه‌ رفتيم‌ تا روز بازى‌ با يوگسلاوي. من‌ فکر مى‌کردم‌ باتوجه‌ به آمادگى‌ کافى‌ که‌ کسب‌ کردم‌ حتماً‌ درون‌ دروازه‌ قرار مى‌گيرم‌ ولى‌ صبح‌ روز بازى‌ آقاى‌ طالبى‌ (سرمربى‌ تيم‌ملي) پيش‌ من‌ آمد و گفت‌ اگر تو درون‌ دروازه‌ قرار بگيرى‌ 5، 6 گل‌ مى‌خوريم‌ و نبايد بازى‌ کني. من‌ خيلى‌ ناراحت‌ شدم‌ نه‌ به‌ خاطر خودم‌ بلکه‌ به‌ دليل‌ فشار زيادى‌ که‌ در طول‌ اين‌ مدت‌ تحمل‌ کرده‌ بودم. البته‌ بعداً‌ فهميدم‌ آقايان‌ به‌ دليل‌ فشارهايى‌ که‌ بر آنان‌ بود نخواستند من‌ دروازه‌بان‌ تيم‌ملى‌ باشم. به‌ هر حال‌ بعد از آن‌ بازى‌ نوبت‌ به‌ بازى‌ با آمريکا رسيد. قبل‌ از بازى‌ دو، سه‌ نفر از ملى‌پوشان‌ باسابقه‌ پيش‌ من‌ آمدند و گفتند که‌ مربيان‌ تيم‌ملى‌ در اينکه‌ تو درون‌ دروازه‌ مقابل‌ يوگسلاوى‌ نبودى‌ اشتباه‌ کردند و حالا بايد خودت‌ را ثابت‌ کني. خوشبختانه‌ مقابل‌ آمريکا بچه‌ها خيلى‌ فداکارى‌ از خود نشان‌ دادند و براى‌ سربلندى‌ کشورمان‌ تلاش‌ کردند و به‌ نتيجه‌ رسيديم. با آلمان‌ هم‌ مى‌توانستيم‌ برنده‌ بازى‌ باشيم‌ ولى‌ تجربه‌ بالاى‌ بازيکنان‌ حريف‌ مانع‌ اين‌ امر شد. در اين‌ بازى‌ در دقيقه‌ 42 زانويم‌ به‌ تير خورد و بعد از آن‌ خيلى‌ اذيت‌ شدم‌ با اين‌ حال‌ فشار حملات‌ آلمانى‌ها در نيمه‌ دوم‌ زياد شد و دو گل‌ خورديم.

بعد از جام‌جهانى‌ همه‌ چيز فراموش‌ شد با من‌ که‌ کاپيتان‌ تيم‌ملى‌ بودم‌ خوب‌ رفتار نکردند فراموش‌ کردند که‌ چه‌ سختى‌هايى‌ را براى‌ رسيدن‌ به‌ اين‌ مسابقات‌ متحمل‌ شده‌ بودم. خيلى‌ها که‌ دوست نداشتند من‌ بعد از بازى‌ با يوگسلاوى‌ مقابل‌ آمريکا و آلمان‌ هم‌ بازى‌ کنم‌ بايد يک‌ روز جواب‌ بدهند و بگويند که‌ چرا با من‌ اينگونه‌ رفتار کردند.همين‌ حالا هم‌ اينگونه‌ است.بعد از 13 سال‌ حضور مستمر در تيم‌ملى‌ و چندين‌ سال‌ بستن‌ بازوبند کاپيتانى‌ به‌ من‌ مدرک‌ مربيگرى‌ نمى‌دهند. به‌ خدا در هيچ‌ جاى‌ دنيا با کاپيتان‌ تيم‌ملى‌ کشورشان‌ اينگونه‌ برخورد نمى‌کنند. 9 ماه‌ پيش‌ به‌ فدراسيون‌ فوتبال‌ نامه‌ نوشتم‌ و گفتم‌ بر طبق‌ قانون‌ فيفا کاپيتان‌هاى‌ تيم‌ملى‌ مى‌توانند مدرک‌ مربيگرى‌ درجه‌ "آ" بگيرند ولى‌ آنها هيچ‌ جواب‌ قانع‌کننده‌اى‌ تا به‌ حال‌ به‌ من‌ نداده‌اند. من‌ هنوز هم‌ مى‌توانم‌ دروازه‌بان‌ اول‌ تيم‌ملى‌ باشم‌ و تا 45 سالگى‌ بازى‌ کنم‌ ولى‌ با اين‌ وضعيت‌ ترجيح‌ مى‌دهم‌ بيرون‌ گود بنشينم

متأسفانه‌ در حال‌ حاضر جايگاه‌ دروازه‌بان‌ها در کشورمان‌ به‌ پايين‌ترين‌ سطح‌ خود رسيده‌ است. وقتى‌ باشگاه‌هاى‌ درجه‌ اول‌ ما دروازه‌بان‌هاى‌ خارجى‌ مى‌آورند عملاً‌ با اين‌ کار انگيزه‌ و روحيه‌ دروازه‌بان‌هاى‌ خودى‌ را کاهش‌ مى‌دهند و اين‌ مى‌تواند در آينده‌ به‌ ضرر فوتبال‌ کشورمان‌ باشد. ما چرا نبايد مثل‌ اماراتى‌ها از ورود دروازه‌بان‌هاى‌ خارجى‌ جلوگيرى‌ کنيم. مگر دروازه‌بان‌ خوب‌ در کشور کم‌ داريم. زمان‌ ما اينقدر دروازه‌بان‌ آماده‌ وجود داشت‌ که‌ مربيان‌ تيم‌ملى‌ با مشکل‌ مواجه‌ مى‌شدند ولى‌ حالا چي

به‌ فوتبال‌ ايران‌ برگشتيم‌ بايد بپرسم‌ از مسئولان‌ پرسپوليس‌ که‌ اگر مربى‌ خارجى‌ خوب‌ است‌ پس‌ چرا پشت‌سر او حرف‌ مى‌زنيد و او را در روزنامه‌ها و ورزشگاه‌ خراب‌ مى‌کنيد. اگر بد است‌ که‌ چرا با او قرارداد مى‌بنديد. همان‌ روز اول‌ بليت‌ برگشت‌ او را بدهيد تا برود

در مورد مراسم‌ خداحافظى‌ام‌ بايد بگويم‌ اين‌ مراسم‌ را خودم‌ در پرسپوليس‌ انجام‌ مى‌دهم. توضيحاتش‌ بماند براى‌ بعد

من‌ هر چه‌ ياد گرفتم‌ از دهدارى‌ ياد گرفتم‌ و هر چه‌ دارم‌ از مردم‌ خوب‌ و مهربان‌ کشورم‌ دارم. بنويسيد عابدزاده‌ جديد در راه‌ است. امير (پسرم) در حال‌ حاضر بهتر از خيلى‌ها اصول‌ دروازه‌بانى‌ را مى‌داند. الان‌ به‌ دو زبان‌ انگليسى‌ و عربى‌ صحبت‌ مى‌کند و يک‌ سال‌ ديگر براى‌ آموزش‌ بيشتر دروازه‌بانى‌ او را به‌ اسپانيا اعزام‌ مى‌کنم

من‌ نمى‌گويم‌ چه‌ کسى‌ بهترين‌ دروازه‌بان‌ ايران‌ است. شما آمار بازى‌هاى‌ ليگ‌ را حساب‌ کنيد و ببينيد کدام‌ دروازه‌بان‌ کمترين‌ گل‌ خورده‌ را در بيشترين‌ بازى‌ دارد. او مسلماً‌ از همه‌ بهتر است

بهترين‌ خاطره‌ دوران‌ بازيگرى‌ام‌ به‌ بازى‌ ايران‌ و ژاپن‌ در مرحله‌ مقدماتى‌ جام‌جهانى‌ 98 فرانسه‌ باز مى‌گردد همان‌ بازى‌ که‌ در مالزى‌ انجام‌ داديم. يادم‌ مى‌آيد پس‌ از آن‌ که‌ ژاپنى‌ها با گل‌ طلايى‌ به‌ برترى‌ 3 بر 2 رسيدند من‌ روى‌ زمين‌ دراز کشيدم. آقاى‌ دادرس‌ سريع‌ آمد و گفت‌ «احمدجان‌ بلند شو هيچ‌ اتفاقى‌ نيفتاده، مى‌توانيد بازى‌ را مساوى‌ کنيد». خاطره‌ ديگرى‌ هم‌ مربوط‌ به‌ بازى‌ ايران‌ و استراليا در ملبورن‌ است. در آن‌ مسابقه‌ در عرض‌ 6 دقيقه‌ اول‌ استراليايى‌ها مى‌توانستند 10، 12 گل‌ به‌ ما بزنند. يادم‌ مى‌آيد خاکپور بعد از اين‌ 6، 7 دقيقه‌ با استرس‌ آمد و گفت‌ احمد چقدر به‌ پايان‌ بازى‌ مانده‌ که‌ من‌ گفتم‌ تازه‌ شش‌ دقيقه‌ گذشته‌ بنده‌ خدا فکر مى‌کرد دقيقه‌ 89 يا 90 است.باور کنيد آن‌ مسابقه‌ را هيچوقت‌ فراموش‌ نمى‌کنم. اگر دعاى‌ مردم‌ و لطف‌ خدا نبود ما هيچ‌ وقت‌ موفق‌ نمى‌شديم. بدترين‌ خاطره‌ زندگى‌ام‌ به‌ فوت‌ مرحوم‌ دهدارى‌ و قايقران‌ برمى‌گردد. من‌ از اين‌ دو عزيز خيلى‌ چيزها ياد گرفتم

در پايان‌ باز هم‌ از مردم‌ خوب‌ کشورم‌ تشکر مى‌کنم‌ که‌ همواره‌ مرا مورد لطف‌ خود قرار مى‌دهند و هميشه‌ شرمنده‌ لطف‌ و محبت‌ آنان‌ هستم

ابو موسی نباید برقصه

این امریکاییها هم خوراکشون مراسم عقد و ازدواجه. اساسا هر جایی که امریکاییها میگیرند اول میرند سراغ عروسی و عقد. چون خطرناکترین چیز در دنیای امروز اینه که ادمی مثل ابو موسی زرقاوی برقصه. چون هیچ کی هم نمیدونه ابو موسی چه شکلیه پس هر عروسی خطر واقعا عظیمی برای امنیت ملی امریکاست. البته همه جا یک مشت ادم عوضی پیدا میشند که عروسیهای ملت را بهم بریزند ولی امریکایی ها دیگه میزنند داماد بدبخت را میکشند

Sunday, October 03, 2004

بدون شرح

یک هفته دیگه هم از عمر ما گذشت طبق معمول این چند وقت بدون هیجان و استرس. اگر چند وقت دیگه اینجا بمونیم به جای کرگدن میشیم سیب زمینی. به هر حال همچنان ورزش در زندگی من حرف اول را میزنه. البته من یک خورده مقدار ورزش را کم کردم و بیشتر دنبال ورزش تفریحی هستم. هفته ای چهار روز فوتبال. یک روز هم والیبال. بعضی اوقات هم دوچرخه سواری. فقط همین

برای اینکه یادم نره دانشجو هستم هفته ای دو روز هم باید برم سر کلاس تی ای. چهار تا 50 دقیقه. از این چهار تا کلاس بچه های یکی خیلی خوب هستند ولی من توی یک کلاسم مشکل دارم. استیو قهوه ای میگفت که به این پدیده میگند "دیفرنس این ده کمستری (شیمی) اف استیودنتس". استیو قهوه ای تا حالا جونور بدی نبوده ولی متاسفانه مثل اکثر مردم این سرزمین فارسی بلد نیست. فردا میخوام برم دیوید را هم ببینم و بپرسم که اصلا من را یادش مونده یا نه. بی معرفت اصلا یادی هم از ما نمیکنه یک میلی هم نمیزنه

نمیخوام گلایه کنم به خصوص که الان شیش هفت روز که هوا خیلی عالیه. اما زندگی ما به همین سادگی هی تکرار میشه. هر روز مثل هر روز. تکرار ادم را پیر میکنه. تی ای هم کار واقعا مزخرفی هست و من ظرف شستن را به تی ای بودن ترجیح میدم. احتمالا سهراب سپهری هم تی ای بوده که گفته زندگی شستن یک ظرف است

امروز اخر هفته است و تعطیل. ما هم اتاقمون را تمیز کردیم و ناهار پلو درست کردیم. دوباره یاد ان روزها افتادم که یک روز ناهار پلو نبود اعتراض داشتیم. یاد خورشت بادمجون و فسنجون و قورمه سبزی مامان پز. گاهی فکر میکنم که این خاطرات دور مال هزار سال قبله. واقعا که خیلی پیر شدیم. به هر حال بی غذایی باعث شد ما لاغر بشیم و احساس سبکی بکنیم. راسته میگند هر چیزی یک فایدهای داره

راستی چند وقتیه از جنگلهای افریقا خیلی کم نوشتیم. اگر میخوایند یادی از جنگلهای افریقا کنید روی این تیتر کلیک کنید. من فکر میکنم تصویر این قدر گویا هست که تفسیر نخواد

Friday, October 01, 2004

تخته

امروز ما با چند تا از جک و جونورهای صنعتی شریفی که بچه های با حالی هستند چایی میخوردیم و جوک میگفتیم. از سر بیکاری درگیر یک سری بحثهای جدی هم شدیم که البته به طرح چند برنامه شگفت انگیز برای حل قسمت از مسائل لاینحل جهانی ختم شد

اخر مجلس همه یکی از ملت ارزو کرد که ای کاش تخته داشتیم. همه تایید کردند که مجلس ما به تخته احتیاج داره. منتها منظور این ملت تخته سیاه بود که روش مشق بنویسند و قضیه حل کنند و منظور من تخته نرد بود که توش تاس بریزم و وقت تلف کنم

Thursday, September 30, 2004

یک سوال جدی

امروز در اثر انفجار در بغداد حداقل 34 بچه مردند. کانال سی ای بی سی کانادا موقع اعلام این خبر گفت که سربازان امریکایی داشتند به بچه ها ابنبات میدادند که این انفجار رخ داد. امریکاییها که ادعا میکنند برای مبارزه با تروریسم به عراق امدند تا حالا چند تا تروریست را توی عراق کشتند. یا نکنه همین بچه های کوچلو دشمنهای امریکا هستند. راستی خوب بود سی بی سی توضیح میداد که قبل از اینکه سربازهای امریکایی بیایند توی مملکت عراق اب نبات نبود؟ قیمت ابنبات امریکایی در خاور میانه چقدره؟

Wednesday, September 29, 2004

عروسی ولیعهد برونیی

روی این تیتر یک کلیک بکنید و ببینید که چه عروسیهایی توی این دنیا میگیرند. شاهزاده بوبان نوه سلطان لویی بیست و سوم که ولیعهد فعلی میمونها هم هست به عنوان یکی از مقامات جنگلهای افریقا به این عروسی دعوت بوده. شاهزاده جوان میمونها در یک اظهار نظر رسمی گفت که این عروسی واقعا کسل کننده بوده و همه مهمونها فقط داشتند نگاه به کفشهای هم میکردند. بوبان بعد از نیم ساعت کفشهاش را در اورده و با مهارت بینظیری از ان مجلس پر تجمل فرار کرده

دیروز پرنس بوبان در حالی که توی جنگلهای افریقا داشت روی درخت تاب میخورد به خبرنگارها گفت که هر چند دلش برای کفشهاش تنگ شده ولی از ترک ان عروسی مسخره اصلا پشیمون نیست. بوبان گفت که احتیاجی به مرسدس بنزی اهدایی سلطان برونیی نداره و اضافه کرد که ان بنز بخوره تو سر مبارک سلطان برونیی

عروسیه خود بوبان بیست و پنج هفته دیگه توی سالن امفی تئاتر جنگلهای افریقا هست و قراره که همه جک و جونورها در کنار اتیش با هم برقصند و حال کنند. ولیعهد و سلطان برونیی هم دعوتند و قراره که کفشهای شاه داماد را هم پس بیارند. البته اگر بتونند با لیموزینهای تیتیش مامانیشون به جنگلهای افریقا بیاند. هفت جغد دانا میگند که سلطان برویی خیلی پادشاه عاقلی نیست که 150 تا لیموزین خریده. چون جایی که یک لیموزین نتونه بره 149 تای دیگه هم نمیتونند برند

Monday, September 27, 2004

کرگدنها هم حق دارند

این ماجرای حقوق کرگدن هم برای ما داستانی شد. از موقعی که این سیزده ماده را نوشتیم بدبخت شدیم. اعتراض پشت اعتراض. اداره اماکن جنگلهای افریقا به صراحت اعلام کرد که عاشق شدن کرگدنها تعقیب قانونی داره. دیشب ساعت سه صبح یک اسب تلفن زده بود و این قدر شیهه کشید که خواب از سر ما رفت. اعتراض داشت به اینکه چرا کرگدنها حق دارند علف ماست بخورند. مارمولکها میگفتند که کرگدنها حق ندارند عزیزانشون راببینند. هفت جغد دانا گفتند که کرگدن نر نباید گریه کنه. حق دوچرخه سواری و حموم رفتن کرگدنها هم مورد اعتراض شدید گرازهای تندرو قرار گرفت. اما از همه جالبتر اعتراض سوسکها بود. سوسکها اصلا به "جمله کرگدنها حق دارند" اعتراض دارند. سوسکها میگند کرگدنها اساسا هیچ حقی ندارند

Monday, September 20, 2004

ببر بالدار

در اعماق جنگلهای افریقا جونورانی زندگی میکند به اسم بقاب. بقابها درحقیقت ببرهای بالدار هستند. هفت جغد دانا میگند که انها اولین بار از ازدواج پلنگ و عقاب بوجود امدند. انها مثل بقیه جونورهای جنگل ساعت هشت صبح از خواب بیدار میشند دندوناشون را مسواک میکنند و میرند شکار. این ببرهای بالدار معمولا گوره خر شکار میکنند و گاهی هم فست فود میخورند. بقابها خیلی خوب میپرند و خیلی سریع میدوند ولی بزرگترین مشکلشون اینه که چند وقتیه نمیدونند کی باید بدوند و کی باید پرواز کنند

خیلی از جونورها میگند که فقط خدا میدونه که این جونور مسخره چه جوری سر از کره زمین در اورده و اصلا از کجا امده. حتی معلوم نیست که برای اولین بار کی پلنگ با عقاب ازدواج کرده و چرا بچشون نه شبیه پلنگ شده و نه شبیه عقاب . به هر حال بقاب ها اصرار عجیبی دارند که انها اصلا جونورهای عجیبی نیستند و همیشه میگند که ما هم مثل بقیه جونورها بوجود امدیم. ولی واقعیت اینه که انها نه جزو جامعه ببرند نه جامعه عقاب. تعداد خودشون هم روز به روز داره کمتر میشه

از دویست و پنجاه سال پیش جک و جونورها توی جنگلهای افریقا به شیر بزرگ فشار اوردند که سمبل ازادی در جنگل چی هست. شورای حکام اول دستور داد که مجسمه ازادی را بسازند. ولی سر و کله شتر پیدا شد و گفت که معمولا هر چیزی که میمیره و نابود میشه مجسمش را میسازند . برای همین شیر بزرگ دستور داده که مجسمه ازادی نسازند تا ازادی نمیره

شیر بزرگ جونور خیلی خوش قلبی بود ولی واقعا نمیدونست که این ازادی لعنتی چه جور جونوری هست و چرا این همه جونور جو واجور هوادار ازادی هستند. این بود که تصمیم گرفت که بقابها را بکنه سمبل ازادی تا هر کی هر سوالی در مورد ازادی داشت فاکس کنه به اعماق جنگلهای افریقا برای بقاب. پیش خودش گفت اینجوری هم مشکل ازادی حل میشه و هم مشکل بقاب. ولی تمام بدبختی بقابها دقیقا از همون روزی شروع شد که شدند سمبل ازادی. روز به روز داره تعداد این جونور دوست داشتنی به طرز مشکوکی کمتر میشه و هچکی هم هیچ سوالی ازشون نداره الا اینکه چرا انها نه شبیه پلنگند نه شبیه عقاب

فردا تی ای دارم یک کلمه هم بلد نیستم. بیخیالش الان حوصله ندارم اوقاتم را با این مزخرفات خراب کنم. ترجیح میدم بزنم توی فاز جنگلهای افریقا. الان یک نیم ساعتی دویدم و یک خورده بهتر شدم. شوخی شوخی از سه ماه پیش یازده کیلو وزن کم کردم!

امشب گفتم یک شامی بخوریم رفتم مک دونالد. حالم از مک دونالد بهم میخوره. همه این مزخرفات را نوشتم که بننویسم توی مک دونالد یادم امد که توی خونمون وقتی که دو سه روز ناهار پلو نداشتیم به مامانم نق میزدم که ناهار بدون پلو که نمیشه. یا بعضی اوقات نظریه میدادم که شامهای ما تکراری هست و همون ناهاره و مدتهاست شام نخوردیم. خداییش من لازم بود که ادم بشم و فکر میکنم که ادم شدم اصلا از ادم هم گذشتم کرگدن شدم

the day before sunday

امروز که از خواب پا شدم حالم اساسا خراب بود. حالم که گرفته باشه احساس خفگی میکنم. حوصله هیچ چیزی را ندارم حتی فوتبال. میخواستم بزنم وب بلاگم را هم دیلیت کنم که بعد فکر کردم ممکنه بعدا پشیمون بشم. توی اینجور روزها معمولا مغزم اساسا هنگ میکنه. به یکی به انگلیسی میخواستم بگم شنبه یاد نیومد شنبه چی میشه. کلی فکر کردم یادم نیومد شنبه میشه چی. اخرش گفتم روز قبل از یکشنبه. اینهم نتیجه هزار و دویست و سی و هفت سال زبان خوندن و یک سال بودن در محیط انگلیسی زبان. قدیمها که حالم اینقدر گرفته بود میرفتم یک سر شهرک غرب و چارتا کلمه با علی حرف میزدیم. ولی حالا .شاید ناراحتی من مال اهنگ رسم زمونه باشه . چند دور که گوشش میکنم سرم درد میگیره. اینهم لیریکسش به یاد روزهای قدیم که روزگار خوبی داشتیم

عجب رسميه رسم زمونه
قصه برگ و باد خزونه
ميرن آدما‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
كجاست اون كوچه ‚ چي شد اون خونه
آدماش كجان خدا مي دونه
بوته ي ياس باباجون هنوز
گوشه ي باغچه توي گلدون
عطرش پيچيده تا هفت تا خونه
خودش كجاهاست خدا مي دونه
ميرن آدما ‚ از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
تسبيح و مهر بي بي جون هنوز
گوشه ي طاقچه توي ايوونه
خودش كجاهاست خدا مي دونه
خودش كجاهاست خدا مي دونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
پرسيد زير لب يكي با حسرت
پرسيد زير لب يكي با حسرت
از ماها بعد ها چه يادگاري
مي خواد بمونه خدا مي دونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه
ميرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون به جا مي مونه




Friday, September 17, 2004

دایت کوک

ما امشب کلی سر حال بودیم. دیر وقت امده بودیم خونه. کیفمون کمی تا قسمتی کوک بود و طبق معمول کلی اضافه خواب داشتیم. گفتیم یک خورده وب بلاگ بنویسیم مثلا بزنیم تو مایه جنگلهای افریقا یا سوپروایزر عزیز دیوید که اصلا ما را فراموش کرده. یک نوشابه تگری هم داشتیم توی یخچال که گفتیم بازش کنیم بخوریم و کیف کنیم. خلاصه چشمتون روز بد نبینه همین که ما در نوشابه را ارتیستی باز کردیم تمام نوشابه ریخت روی وب بلاگمون. اثار تخریبی این فاجعه بزرگ بر روی وب بلاگ ما کمتر از طوفان ایوان نبود. اگر چشم بصیرت داشته باشید خودتون میتونید ببینید.از جنگلهای افریقا الان جامعه کرگدن به من فاکس زدند که اقا کاوه فوری بگیر بخواب. بی خیال شو بابا این قدر مزخرف ننویس. این عاقبت وب بلاگ نوشتن کسیه که حرفی برای گفتن نداره. از همه اینها که بگذریم شانس اوردیم که نوشابه دایت کوک بود ها اگر کوکای معمولی یا نوشابه الکلی بود ممکن بود کره زمین را نصف کنه

Wednesday, September 15, 2004

هفت جغد دانا

هفت جغد دانا قدیمیترین اعضای جنگلهای افریقا هستند که هر کدوم هزاران سال عمر دارند. کسی البته پدر و مادر هفت جغد دانا را ندیده ولی خوب جونورهای قاره افریقا حدس میزنند که پدر مادر هفت جغد تمساح و اسب ابی نبودند و احتمالا موجوداتی شبیه خودشون بودند. هفت جغد دانا دوست ندارند راجب گذشتشون حرفی بزنند اما در نسخ قدیمی تاریخ جنگلهای افریقا اطلاعات فوق العادهای راجبشون درج شده

انها در حقیقت هفت قلوهای منوزیگوت بودند. مادر انها سر زایمان مرد چون در هزاران سال پیش در جنگلهای افریقا پزشک به اندازه کافی نبود. انروزها هفت جغد مثل امروز شهرت دانایی نداشتند و فی الواقع هفت توله جغد بسیار کوچیک بودند. پدر هفت توله جغد انها را دوست نداشت و به میان جنگلهای افریقا رها کرد. همه فکر میکردند که این هفت توله جغد نحیف باید بمیرند اما انها به طرز اسرار امیزی زنده موندند

لقب دانایی برای هفت جغد جوان به سادگی بدست نیومد به خصوص برای جغد هقتم. جغد هفتم که از بقیه سه دقیقه کوچیکتر بود برای بدست اوردن لقب دانایی رو به تحصیلات اکادمیک اورد. در دانشگاههای معتبری در سرتاسر دنیا درس خوند و تمام مدارج علمی را طی کرد. سی چهار مدرک معتبر پی اچ دی ,ام دی و پست داک از دانشگاههای مختلف جهان گرفت تا بالاخره شیش جغد دیگه که بزرگتر بودند تحویلش گرفتند و جواب سلامش را دادند. به هر حال صد و پنجاه و چهار سال طول کشید تا در جنگلهای افریقا همه جونورهای قدیمی مردند و هفت جغد که قدیمیترین بودند لقب دانا را گرفتند

هفت جغد بعد از ان سالهای بسیار زندگی کردند و چیزهای بسیاری را دیدند و کولباری از تجربیات گرانقدر را اندوختند. با اختراع دستگاه فاکس هفت جغد کمی از هیاهوی جنگلهای افریقا فاصله گرفتند و وقت گرانبهاشون را صرف تجربه و تحقیق کردند. هر چند وقت یک بار هم با فاکسهای کوبنده خودشون افکار عمومی جنگلهای افریقا را تکون میدند. راجب هفت جغد دانا حرف و مطلب خیلی زیاده ولی به عنوان اخرین مطلب این را بدونید که اگر ازشون راجب راز عمر طولانیشون بپرسید هر بار یک جواب میدند و اگر بهشون بگی که دفعه پیش چیز دیگه ای گفتند لبخند احمقانه ای میزنند و میگند انهم میشه

Tuesday, September 14, 2004

(1) جنگلهای افریقا

مدت یک سال که در قاره مفلوک امریکا زندگی میکنم. این سرزمین که من بهش میگم قاره مفلوک معروفه به سرزمین فرصتهای طلایی. هر روز عده ای مهاجر به این سرزمین میاند و تعداد بیشتری هم دوست دارند که به اینجا بایند. سالیان سال ملیونها نفر در جستجوی طلا به این قاره امدند. تقریبا همشون از سرما مردند البته تعداد خیلی کمی هم به طلا رسدند و شایعه کردند که این سرزمین معدن طلا داره. اما در حقیقت معدن طلایی در کار نیست. ثروت ان تعداد محدود در واقع طلاهای همون ادمهای بود که در جستجوی طلا و از شدت سرما مردند. ثروت واقعی این سرزمین همین مهاجرین جور واجورش هستند که به هزار جور ارزوی مختلف که بهش میگند خوشبختی سر از قاره مفلوک امریکا در میارند

به هر حال من علاقه ای به نوشتن راجب این قاره مفلوک ندارم. حال من را خراب میکنه در حالیکه من مینویسم که حالم بهتر بشه. من راجب جنگلهای سرسبز افریقا مینویسم و همه چک و جونورهاش که جزو موجودات دوست داشتنی کره زمین هستند. شاهکارهای ادبی بسیاری راجب جنگلهای افریقا نوشته شده که من البته هیچ کدوم را نخوندم

خود من جونوری به نام اقا کاوه هستم. اقا کاوه کرگدن. من اقا کاوه کرگدن سیتیزن جنگلهای افریقا و عضو افتخاری جامعه شریف و زحمت کش کرگدنها هستم. من دوست دارم حداقل راجب گوشه هایی از زندگی و تمدن بزرگ جنگلهای افریقا بنویسم. اینکه بفهمی توی جنگلهای افریقا چه خبره کار اسونی نیست حداقل برای کرگدن بی استعدادی مثل من چندان اسون نیست. به هر حال گفتم در اولین قدم کمی راجب رزومه یا سابقه بعضی از جک و جونورها توضیح بدم

راستی یادم رفت بگم که من خودم اهل جنگلهای افریقا نیستم. وطن من زیباترن شهر جهان هست. تهرون. تهرون بزرگ زیبا یا گریت بیوتیفول تهرون

Sunday, September 12, 2004

زندگی زیر خط فقر

الان اکثر زندگی من زیر خط فقر هست چون روی پتوم نوشتم خط فقر. قبلا هم زندگی من همینجور بود فقط اسم پتوم خط فقر نبود. زیر خط فقر زندگی ان قدر هم بد نیست به شرط اینکه غذایی باشه بخوری. چون زیر خط فقر نمیشه اشپزی کرد به خصوص برای یک کرگدن خیلی سخته که زیر خط فقر اشپزی کنه. الان مشغول تله کنفرانس هستیم. همه با هم حرف میزنند انهم به چند زبون مختلف. اگر یک نفر ساکت بمونه و گوش کنه میبینه چه خر تو خریه. اما تا وقتی همه مشغول حرف زدندن سرشون گرمه و همه چیز اکی هست درست مثل جامعه مدنی

از سه شنبه تی ای خسته کننده من شروع میشه. استاد درس جونوریه به نام دکتر استیو قهوهای که در سال 1972 به این سرزمین امده. از استیو قهوه ای بیشتر خواهید شنید. الان داشتم نگاه کادوی علی میکردم. علیرضا با کادوش واقعا من را خوشحال کرد. موقعی که داشت بهم میداد میخواستم بگم که چرا زحمت کشیدی بعد که دیدم دیوان شمس هست میخواستم بگم که کار خوبی کردی که زحمت کشیدی. خلاصه من خیلی خوشحال شدم. اینجا امروز تعطیله ولی جنگلهای افریقا هیچوقت تعطیل نیست

یک سوال مهم

دیروز به اتفاق شتر عزیز به گراس مانتین رفته بودیم. مناظری دیدیم که قلبمان را شکست. مشتی هیزم شکن نادان به سفارت خونه جنگلهای افریقا در بی سی حمله کردند. همه چیز را غارت کردند. چند گرگ سفید و دو خرس قهوهای بریزلی را میان سیمهای های ولتاژ در شرایطی کاملا غیر حیوانی زندونی کردند. از همه مهمتر نبیره ندیده نتیجه یکی از هفت جغد دانا را به گروگان گرفتند. ما انچه که دیدیم را با صراحت به دبیرخونه شورای حکام جنگلهای افریقا اعلام کردیم

نمیدونم این ضرب المثل معروف جنگلهای افریقا را شنیدید یا نه؟ هر وقت یک جونوری چیزی را نمیخوره بهش میگند "مگه دست پخت کرگدنه که نمیخوری". این ضرب المثل معروف حتی توی کتاب فارسی جنگلهای افریقا هم هست. جامعه کرگدن الان مدتی هست که بصورت رسمی به این ضرب المثل اعتراض کرده. این ضرب المثل روحیه بچه کرگدنها را خراب میکنه و باعث افت تحصیلیشون میشه. شورای حکام تازگی تصمیم گرفته که این ضرب المثل را از کتاب فارسی سال دوم دبستان ما حذف کنه. به هر حال واقعیتش اینه که ما کرگدنها اشپزهای خوبی نیستیم. و من از این موضوع ناراحتم چون دو تا مهمون بسیار محترم از سرزمین البرتا دارم و قراره اشپزی بکنیم

ما یعنی اقا کاوه کرگدن با خودمون که فکر کردیم دیدیم که ابرومندترین غذایی که بلدیم کباب دیگی هست. مشکل اینه که کباب دیگی های ما شل در میاد. اگر این وب بلاگ خواننده های باشعور داشت خواهش میکنم که به ما ایمیل بزنند و راهنماییمون کنند. ممکنه اگر که پیاز زیاد باشه کباب شل بشه؟ ایمیلمون را هم این پایین نوشتیم. دیگه اینکه اقاق کاوه کرگدن امروز خیلی سر حاله چون براش کتاب کلیات شمس تبریزی را کادو اوردند. همون قدر که در جنگلهای افریقا از علم بدشون میاد ادبیات و هنر را دوست دارند. امروز روز خیلی خوبی هست و ما خوشحالیم

kkavehd@yahoo.com

Thursday, September 09, 2004

پشت کوه

امروز در سالن امفی تئاتر جنگلهای افریقا ما بحث جالبی داشتیم. موضوع امروز بحث یک ضرب المثل قدیمی ادمها بود که میگه طرف از پشت کوه امده. جالبه که شما از هر ور کوه که بیاند انطرف حتما ادمایی پیدا میشند که بهتون میگند که از پشت کوه امدید. توی جنگلهای افریقا جک و جونورها بعد از کلی بحث به این نتیجه رسیدند که این ضرب المثل اساسا مثل بقیه حرفهای ادمها بی معنیه

توی کتاب جغرافی جنگلهای افریقا نوشته شده که زمین گرده. وقتی زمین گرد باشه واقعا خیلی سخته که بشه گفت کی از پشت کوه امده. البته هفت جغد دانا میگند که خیلی از ادمها از این جمله که زمین گرده خوششون نمیاد. وقتی که جونوری به نام گالیله که برای اولین بار گفت زمین گرده به خیلی ها بر خورد و حتی میخواستند به جرم تشویش اذهان عمومی گالیله را بسوزونند. با این جمله هفت جغد دانا تمام سالن امفی تئاتر در سکوت وحشت اوری فرو رفت و جونورها تصمیم گرفتند که در اعتراض به این حکم تازیخی بحث را همین جا تموم کنند